
هنوز باورم نمی شود که نیستی.هنوز باورم نمی شود که رفته ای.نیستی که دل پنجره ها گرفته است.نیستی که پشت دیوارهای کوچه ی بن بستمان ، صدای رود بزرگ نمی آید.نیستی که خونه ، از صدای آفتاب و زندگی خالی است.نیستی که جاده روبروی نگاهم قد نمی کشد.نیستی که ما مانده ایم و بغض عروسکهای قصه های کودکی هامان.چگونه باور کنم که رفته ای.وقتی لحظه به لحظه با منی.با مایی.وقتی هر روز مردمان سرزمینم زمزمه ات می کنند.
خرداد ماه سال ۱۳۸۰ بود که برای اولین بار با شما صحبت کردم.گفتگویی تلفنی.جوانی ۲۲ ساله در برابر اسطوره ای تکرار نشدنی.از گذشته ها گفتید.از کوچه های باریک دروازه دولاب.از کوچه بن بست.از خونه ویرون.از زمانه خاکستری و روح بزرگوار و دلگیر شما.از فریاد های زیر آب و جنگل های خشکیده.مهربان بودید و دلگیر.ترانه " نازلی " را که خواندم گفتید صبر کن تا بنویسمش.فردای آن روز ، ۱۰ صبح تلفن خانه زنگ خورد.گوشی را که برداشتم شما پشت خط بودید.گفتید گوش کن و ملودی نازلی را خواندید.خواندید و گریه کردیم.ای کاش زمان می ایستاد.ای کاش ۲۲ ساله می ماندم.شما می ماندید ، نمی رفتید و ما به بغضی ابدی نمی رسیدیم.هیچ وقت در طی این ما ها نتوانسته ام به شما بگویم مرحوم ، شادروان ، زنده یاد یا هر چیز دیگری که نشانه نبودن شماست.شما نمرده اید.آقای بیات شما از پل زمان گذشته اید و به جاودانگی رسیده اید.کودکان آینده ، نسل های نیامده ، همه و همه تا دنیا دنیاست با موسیقی های شما قد خواهند کشید.
کاش گریه امانم دهد تا بتوانم از آخرین موسیقی شما بنویسم." وقتی سکوت می کنی " را نوشته بودم.گفتید این ترانه رفتن من است.باور نکردم. " وقتی سکوت می کنی جهان سقط می کنه / دوران مرگ می رسه دریا سکوت می کنه / وقتی سکوت می کنی به مرز اشک می رسم / به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم / آرامشی به من ببخش آیینه ی تلاطمم / رها شدم از تو ولی توی هوای تو گمم / دچار پرپر زدنم میون توفان نگات / غروبمو حس می کنم تو هرم شعله چشات / جدایی از تو ساده نیست تو بخشی از روح منی / دنیامو ویرون می کنی وقتی به فکر رفتنی / وقتی تو نیستی اشکامو با چه کسی قسمت کنم / بگو چگونه بعد تو به مردنم عادت کنم ".
شما از رفتنتان باخبر بودید.ما باور نمی کردیم.شما خودتان مرگ را در آغوش کشیدید.استخوانی که در گلو داریم ، دو سال است که مانع گفتن واقعیت هاست.شما آرزوی پرواز از قفسی را داشتید که گرفتارش بودید.شما می توانستید بمانید اما نماندید.راز شما در دل ما خواهد ماند.گلایه هایتان ، دلگیری هایتان ، نگرانی ها و رنجش هایتان تا دنیا دنیاست با ما خواهد بود.ما یعنی من ، حامی ، نیما ، مانی و ستار.ستار اورکی.چه بگویم که برگی نلرزد و آبی از آب تکان نخورد.آبان ماه ۸۵ ، وقتی از کما در آمدید ، نامه ای که برای خبرگزاری ها و سازمان های مسئول نوشته بودم را برایتان خواندم.با همان لحن همیشگی تان گفتید بابک ، بابا ، نکن.می ترسم برایت مشکل ساز شود.کاش هر مشکلی ایجاد می شد اما شما می ماندید.آن روزها که به زمین و زمان می کوبیدیم تا فریاد رسی پیدا کنیم ، آن روزها که جز تعدادی معدود ، همه نا امیدمان کرده بودند ، آن روزها که صدای ما را کسی نمی شنید ، با خود عهد کرده بودم که اگر خدای ناکرده نمانید ، اگر بروید ، تمام نامهربانی ها را فاش کنم.تمام دشمنان دوست نما ، تمام ناجوانمردان به ظاهر دوستدار شما را رسوا کنم.بگویم که چه کردند و چه ها می توانستند در کمک به شما انجام دهند ، اما ندادند.سینه چاکان امروزی که آن روز ها یک بار بیشتر به ملاقات شما نیامدند.اما وقتی رفتید نتوانستم زبان باز کنم به حرمت شما.
شما رفتید و مثل همیشه ی زمان ، همه دوستدار شما شدند.بزرگداشت ها ، میزگردها و یاد بود هایی که هیچ کدام از برگزار کنندگانشان ، در روز های بیماری شما خبری ازشان نبود.از ما نرنجید اگر در هیچ کدام این دکان ها حضور نیافتیم.سال گذشته ، در سالروز تولد شما ، تصمیم گرفتیم در مراسمی در خور نام شما ، از شما یاد کنیم.برای این مراسم تنها با کسانی تماس گرفتم که دوستدار واقعی شما بودند.با کسانی تماس گرفتم که در روز های بیماری و بحران در کنار شما بودند.حامی ، مانی رهنما ، نیما مسیحا ، محمد اصفهانی ، خشایار اعتمادی ، مهرداد شهسوار زاده و ستار اورکی.محمد اصفهانی و خشایار اعتمادی تهران نبودند.مراسم با حضور دوستان شما و خیل بی شمار مردم برگزار شد.هر ساله دوست دارم در روز تواد شما از شما یاد کنم.یاد کنیم.چون شما همیشه با مایید.چون شما هرگز نمی میرید.آقای بیات می دانم که یکی دو هفته ای از سالگرد تولدتان گذشته است ، با این حال تولد ۶۲ سالگی تان مبارک.
بابک صحرایی
